با اجازه بانو شهرزاد
یک روز یه ترکه
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد،
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو،
برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم
یه روز یه لره…
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود
و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد
یه روز یه قزوینی یه…
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود
و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد
یه روز ما همه با هم بودیم…،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند… ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!!
و اینجوری شادیم...
با همدیگه بخندیم نه به همدیگه
آنقدر این مطلب را بفرستیم و بخوانیم
تا عادت خندیدن به هموطن در ما بمیرد
و با هم یکی باشیم مثل همیشه،
مثل زمانهای سختی و مثل زمانهای جشن و افتخار
نظرات شما عزیزان:


واقعا معذرت میخوام
اون کامنت اشتباهی شدش برا یکی از هم لینکیام که باهاش شوخی دارم نوشتمش چون صفحه نظرات رو باهم باز میکنم اشتباه شدش لطفا پاکش کن واقعا معذرت میخوام من هیچ منظوری نداشتم
به قران راست میگم ازم ناراحت نشید
پاسخ:نه بابا رها خانوم این چه حرفیه عیبی نداره پیش میاد
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

پاسخ:سلام مشکلی پیش اومده بود که نمیشد بیام وبلاگ